تبلیغات
جمال آفتاب - خلیل

داستانی واقعی بر اساس طرحی از زندگی رزمنده بسیجی مرحوم جهانبخش خلیلیان

در لابه لای کوچه های دلتنگی، غروب و چشم انتظاری بیشتر از هر چیز دیگر جلب توجه می کرد. سرخی خورشید در دور دست ها را نگاه می کرد که صدای زنگ تلفن دریای آرام سکوت تخیلاتش را بر هم زد. زیر چشمی به مادر که با شوق و ذوق به سمت تلفن در حال حرکت بود می نگریست.



چند روزی از مسافرت بابا به شمال می گذشت. امیدوار بود این بار پدر باشد که به بهانه چشم انتظاری خانواده پایان بخشد.

مادر گوشی را برداشت. بچه ها با ذوق به طرف او دویدند. از تغییر لحن مادر خیلی زود فهمیدند که این بار هم پدر نیست؛ اما اطلاعاتی از بابا می خواست. مادر در جواب گفت: شوهرم پنج سال پیش حدود شصت میلیون تومان با قرض از مردم و تمام دارایی خویش که ده میلیون تومان از خودش سرمایه ای جمع کرده و به حساب یک شرکت خصوصیدر تهران حواله کرده است که از قرار معلوم شرکت وجود خارجی نداشته است و افراد آن کلاه بردار از آب در آمدند و شوهرش به واسطه پافشاری طلبکاران، به دنبال حساب آن شرکت از خانه خارج شده تا بلکه بتواند سر نخی به دست بیاورد. رنگ شادی از چهره مادر و بچه هایش رخت بربست و در چشمان آن ها اشک حلقه زد. بغض گلو، راه نفس کشیدن را هم بسته بود.

مادر سوال کرد: شما؟ لطقاً خودتان را معرفی کنید آقا؟ از کجا زنگ می زنید؟

سجاد پسر بزرگتر اصرار داشت تلفن را از دست مادر بگیرد و مرتب می پرسید: مادر کیست؟ مادر گوشی را به دست سجاد داد و دستش را بر سرش گذاشت و در گوشه اتاق نگران و مضطرب نشست.

سجاد بعد از سلام و احوال پرسی خاموش خاموش ماند. مات و مبهوت. معلوم بود دارد به موضوع مهمی گوش می دهد. لحظه به لحظه غمگین تر می شد و رنگش به سیاهی می گرایید. اخم در چهره او فریاد خشم می زد و چشمانش متلاطم از موج اشک بود.

بچه ها مبهوت و متحیر منتظر پایان مکالمه تلفن بودند. سجاد گفت: آدرس پاسگاه را بفرمایید. بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد. بچه ها دست به دامن سجاد شدند تا او چیزی بگوید. مژده ای، خبری یا حرفی که سکوت غم انگیز را بشکند.

علی، برادر چهارم خانواده گفت: حتماً مزاحم تلفنی است. از طلبکارهای پدر که می گویند با پول های ما در تهران برج ساخته است.

سلمان گفت: چی شده؟ کلاهبردارها را گرفتند؟ از بابا چی گفت؟ و مادر در حالی که دست سبحان در دستش بود، گفت: مادر نصف جان شدم بگو ببینم چی می گفت؟

سجاد مات و متحیر به دنبال کلمه ای و حرفی تا به همه چیز پایان بخشد. صدایش را صاف کرد و با تسلط شمرده شمرده گفت: می گوید سرهنگ رضایی است و از ساری تماس می گیرد. جسدی در کنار دریا پیدا شده که داخل جیبش این شماره بوده است؛ ولی مدرک دیگری ندارد و برای شناسایی از ما کمک می خواهد.

مادر گفت: یا ابوالفضل! بدون اراده با دو دست بر سرش زد. بچه ها نمی دانستند چه کنند؛ اصلاً نمی دانستند چه پیش آمده. باید خزان را در بهار زندگی می پذیرفتند یا نه؟ سجاد سعی داشت مادرش را آرام کند. سلمان از جمع جدا شد و در حالی که اشک چشمانش سرازیر بود به اتاق دیگری رفت.

آشیانه آرم زندگی چه زود آشفته می شود. سجاد همه را دور خود جمع کرد و دوباره گفت: اصلاً ما نمی دانیم چه اتفاقی رخ داده و جسد متعلق به چه کسی است. آرام باشید. حرف های برادر بزرگتر تا حدی روحیه از دست رفته بچه ها را باز گرداند؛ ولی دانه های اشک همچنان از چشمان مادر سرازیر بود و بچه ها طاقت دیدن ناراحتی مادر را نداشتند. ای کاش پدر در خانه بود و کمک می کرد.

بچه ها تصمیم گرفتند از پدر بزرگ ، مادر بزرگ و خاله ها کمک بگیرند. سجاد به آن ها زنگ زد و آن ها را از موضوع مطلع ساخت.

سلمان از خانه بیرون آمد و در کوچه نشست. فقط فکر پدر بود که دائماً از ذهنش می گذشت. خدایا مگر می شود پدر نباشد؟ اگر پدر نباشد چه می شود؟ او تنها پانزده سال از زندگی را پشت سر گذاشته بود و زندگی بدون پدر را نمی توانست در ذهنش تجسم کند، چه رسد به اینکه بخواهد با آن کنار بیاید.

خدایا ! کمکم کن . نگذار بی پدر بشوم. خیلی تلاش می کرد این فکر را از ذهنش بیرون کند؛ ولی نمی شد. چشمانش به تنهاییش رحم کرد و ترنم اشک را به همراهی اش فرستاد. قطرات اشک آرام و بی صدا از گوشه چشمانش بر گونه هایش جاری شد و به زمین ریخت. کم کم دلش آرام گرفت. به کوچه نگاه کرد. یاد آن روزی که پدر را تا پایان کوچه با نگاهی بدرقه کرده بود افتاد. قدم برداشتن پدر در کوچه برایش تداعی می شد.

آه ای خدا! مگر می شود برای انتظار کودکی مرهمی نباشد؟ مگر می شود امید امیدواری نا امید شود؟ نه!! پدر حتماً باز خواهد گشت و من تمام کوچه را برای استقبالش آذین خواهم بست.

صدای شیونی که از خانه بلند شده بود، رشته افکارش را پاره کرد. هراسان وارد خانه شد. هاله ای از اشک و غم فضای خانه را پوشانده بود. به طرف سجاد رفت.

سجاد راستش را بگو چه شده؟

نمی خواهی بگویی که پدر نیست؟ سجاد گفت: جنازه ای پیدا شده است باید برای شناسایی به ساری برویم. قرار شد سجاد، شوهر خاله و پدر بزرگ به ساری بروند.

شب شد. صدای اذان، لحظات گفتگو با معبود یکتا فرا رسیده بود. پسرک سجاده را باز نمود و یاد نمازهای پدر، قرآن خواندن هایش، یاد مناجات و راز و نیازهایش افتاد. خدایا!! نمی توانم باور کنم دیگر پدرم نیست.  خدایا!! باز هم می خواهم من و او مثل همیشه موقع اذان رو به درگاه تو بایستیم و با تو راز و نیاز کنیم. درد دل کنیم. گاهی اوقات خاطراتی از بچه های جبهه و جنگ می گفت. از سوز راز و نیاز بچه های بسیج و از غمی که به خاطر نشنیدن صدای مناجات آن ه در دلش بود می گفت. الان تازه متوجه سنگینی دردی که در دلش داشت شده ام. چقدر دلتنگ نمازش هستم.

تلخی شب تاریک، نا امیدی و اضطراب بچه ها با حضور اقوام و خویشان کمتر آزار دهنده شده بود؛ ولی دل شوره فردا و فرداهای دیگر را چه می بایست کرد.

صبح با طلوع خورشید از راه رسید. سجاد و همراهان به طرف ساری رهسپار شدند. دایی بچه ها تلفنی با کسی صحبت می کند و آدرس ساری را به او نیز می دهد. سلمان کنجکاوانه به صحبت های دایی گوش می دهد، حرف از آمبولانس به میان آمد. رشته های باریک امید هم گسست و در غروب یک روز سه شنبه باور کرد گرد یتیمی بر چهره اش نشسته است. زانوهایش را بغل کرد و در گوشه ای از حیاط سر به زانو فرو برد.

بازهم خاطره پدر، یاد آن روزهای شیرین چون زهری در دل، آرام و قرار او را گرفت. در شهر خبر پیچیده بود، از خانه که بیرون آمد متوجه نگاه ترحمانه مردم شد. نمی توانست درست قدم بردارد، تحمل نگاه های مردم را نداشت. آه از دل معصومانه اش بر می خاست و مرتب می گفت: خدایا تو مهربان تر از همه ای. خدایا تو کمکم کن، نگذار آواره و سر گردان باشم. نگذار رویاهایم خراب شود.

روز بعد ساعت هفت، همه ی اقوام و خویشاوندان و بسیاری از مردم شهر به چند کیلومتری شهر رفته و چشمانشان را به پیچ و خم جاده دوختند. غمی بزرگ تمام شهر را فرا گرفته بود. خلیل، یادگار جبهه و جنگ دیگر در میان مردم شهر نبود و حال به سمت آنان آورده می شد تا در جوار قبور شهدا آرام گیرد.

اما پسرک هنوز باور نداشت و خود را دلداری می داد و با خود می گفت حتماً اشتباهی پیش داده است. از دور رنگ سفید آمبولانس نظر همه را جلب کرد و فریاد و شیون همگان بلند شد. در این میان سلمان دیگر توان نفس کشیدن نداشت. هیچ چیز جز آمبولانس چشمانش را اذیت نمی کرد، قلبش به تندی می زد، بغض راه را بر گلو هم بسته بود.

آمبولانس نزدیک جماعت ایستاده بود، پسرک آرام به طرف آن حرکت کرد و از شیشه نگاهی به داخل آن انداخت. ای کاش هرگز چشمی برای نگریستن این لحظات برای کسی وجود نداشت. پاهایش لرزید، تاب ایستادن نداشت، صدا در گلویش خفه شده بود. می خواست فریاد بزند: نه حقیقت ندارد، مگر امکان پذیر است بچه های جبهه و جنگ چنین مظلومانه و در غربت جان بسپارند؟.

خدایا!! این خلیل قومت است، تو می شناسی اش، او در زیر بیرق قمر بنی هاشم در تیپ قمر بنی هاشم قدم بر می داشت. دوستانش خاطرات زیادی از شجاعت ها و رشادت هایش در دل دارند. او که پیک خوش خبرگردان بود و چهره خندانش به همه روحیه می داد، غریبانه چشم هایش را بسته بود. داغ رفتنش دل همگان را می سوزاند، او که تا اوج پرواز کرده بود اینک پیکرش بر بالای دستان روان بود تا جسم مجروح و زخم خورده اش در دل خاک پنهان گردد.

چند روز پیش پدر برای پیدا کردن کلاهبرداران به تهران و از آنجا به شمال رفته بود. بعد از روزها سرگردانی، موفق شده بود چند نفر از آن ها را پیدا کند؛ حتی اموال و کارخانه جاتی را که موجودیت آن ها را از دولت و دادگاه پنهان کرده بودند، پیدا کرده بود. برای پیدا کردن این اموال بسیار تلاش کرده بود و حالا به دنبال اثبات حقانیت خود بود. به دنبال مرکز مخابرات و یا تلفن از راه دوری بود تا خوشحالی خود را با خانواده تقسیم کند، که آن نامردان همه چیز را تیره و تار کردند. برای اجرای نقشه خود، خلیل را گرفته و در خانه ای در آن نزدیکی زندان و با زهر مسموم کردند، سپس پیکرش را در کلبه ی چوبی کنار دریا به دار آویختند.

مردم بعد از خاک سپاری پدر به خانه هایشان بازگشتند. خوبی در زیر خاک سکنی گزید و بدی ها گرچه هنوز در چنگال عدالت گرفتار نشده اند آزادند.

روزها و شب ها آمدند و رفتند؛ ولی آنچه در دل پسرک ریشه دوانده است تا ابد رفتنی نیست. روزها بر سر خاک پدر می رفت و دردهای انباشته دل را نزد پدر شکایت می کرد و عقده های ناگشوده را باز می کرد.

دوست داشت گل سرخی بود در کنار مزار پدر و تا پایان لحظه حیات از او جدا نشود. دوست داشت باغبانی بود تا گلستانی از گل های رنگارنگ به یاد و خاطره پدر می کاشت. گل محمدی را به یاد صلوات های پدر و گل یاسی را به یاد ندبه هایش در انتظار فرج، گل سرخی به یاد شهیدانی که روزگاری هم سنگر پدر بودند و امروز در جوار هم هستند و گل پیچانی از عشق برای پدر می کاشت که:

عشقت نه سر سریست که از سر به در شود       مهرنت نه عارضی است که از دل به در شود

چهل روز گذشت اکنون پسرک دریافته بود که همان گل صالحی است که خداوند بر پدر و مادر عنایت فرموده است. پس باید ارزش خود را بداند و با اعمال و رفتار نیک خود آن گلستان را بسازد. از قرآن شروع کرد، حفظ قرآن برای گفتگو با خداوند و شنیدن پیام رحمت الهی به بندگان صالحش. با زیارت عاشورا، با دردهای پایان ناپذیر مولایمان و گریه های قدسیان آشنا شد و در نماز، لحظه های حضور در بارگاه لطف الهی دریافت که:

« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرین: ‏اى افرادى كه ایمان آورده‏اید! از صبر (و استقامت) و نماز، كمك بگیرید! (زیرا) خداوند با صابران است».(بقره/153)


طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: خلیل، جهانبخش خلیلیان، رزمنده بسیجی، داستان زندگی، تیپ قمر بنی هاشم، چهارمحال و بختیاری، گردان یا زهرا،

تاریخ : یکشنبه 29 فروردین 1395 | 07:57 ق.ظ | نویسنده : محمد رضا خلیلیان | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.